عشق را چنان در خود سرکوب کن که از نزدیک شدن به تو واهمه داشته باشد!
اما اگر عشق تو را سرکوب کرد چنان سرکوب شو که از فکر کردن به عشق دیگر واهمه داشته باشی...
|+| نوشته شده توسط احسان . پارسـا در پنجشنبه سی ام آبان 1387 | موضوع: |
لذت...
رفته ام منزل به منزل پا به پاي عاشقي لذت صد خند ه دارد گريه هاي عاشقي
|+| نوشته شده توسط احسان . پارسـا در دوشنبه بیستم آبان 1387 | موضوع: |
ايستادن
قدر دست هایم را بیشتر دانستم و قدر چشم هایم را !
تازه فهمیدم چه شکوهی دارد ایستادن بر روی دو پا آن لحظه که به زمین خوردم!!!
|+| نوشته شده توسط احسان . پارسـا در دوشنبه بیستم آبان 1387 | موضوع: |
کوچه های خلوت
توی کوچه های خلوت راهی عشق تو بودم
راهی ترانه هایی که برای تو سرودم
زیر لب میخوندم آروم تک تک ترانه هاتو
به امیدی که دوباره میشنوم بازم صداتو
ولی هر چی انتظار کشیدم نیومدی
هر چه قدر تو کوچه ها قدم زدم نیومدی
همه ی ترانه هام توی گریه گم شدن
زیر پام خیس شد از اشکام تو بازم نیومدی
به خودم میگفتم هر جا که باشی میای سراغم
آخه گفته بودی جز تو هیچ کسی رو دوست ندارم
باورم نمیشد از من ببری واسه همیشه
آخه گفته بودی عشقت توی جونم کرده ریشه
گفتم آخه مگه میشه تو به یاد من نباشی
مگه میشه که بخوای تو بری و ازم جدا شی
|+| نوشته شده توسط احسان . پارسـا در شنبه پانزدهم تیر 1387 | موضوع: |
اما ! آه
روی زانوهای خود خم شد
دگر از صبر اوکم شد
دلش لبریز ماتم شد
کمی اندیشه کرد- آنگه - مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود
با غم رو به رو می کرد
|+| نوشته شده توسط احسان . پارسـا در شنبه پانزدهم تیر 1387 | موضوع: |
تکرار تو
من به تکرار تو می اندیشم ...
و به غمبار ترین لحظه ی خویش ...
که شکستی در من
و شکستم در خویش
|+| نوشته شده توسط احسان . پارسـا در جمعه سی و یکم خرداد 1387 | موضوع: |
معجزه
روزها و شب ها می گذرند از پس هم و من خیره به دیواره رو به رویم می نگرم و من در انتظار معجزه ای که شاید بشکند این سکوت تنهایی را !
|+| نوشته شده توسط احسان . پارسـا در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 | موضوع: |
اتاق من
باران بهاری می بارد و من ابرهای فراری را به درون اتاق کوچکم راه میدهم اتاقی که به اندازه تنهایی های من است...
|+| نوشته شده توسط احسان . پارسـا در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 | موضوع: |
جاده
بذار جاده منو با خودش ببره من که هیچ وقت به تو نمی رسم پس بذار همراه باد پاییز که داره از راه می رسه برم تا ردم تو غبارا گم بشه،تو دیگه سراغم رو از فاصلۀ جاده نگیر که جاده میره تا من رو به غربت بی تو بودن ببره،آخه میدونی؟ جاده وفا نداره توی جادۀ غربت همسفری همراه تو نیست یا اگر باشه از پشت به تو خنجر می زنه !
|+| نوشته شده توسط احسان . پارسـا در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 | موضوع: |
مهر خموشی
به لبهایم زدم مهر خموشی که در دل عشق تو نهفته دارم
صدایم کن که بشناسم تو را من که در هجر و فراقت ناله دارم.
|+| نوشته شده توسط احسان . پارسـا در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 | موضوع: |
ببین از راه رسیدم
ببین از راه رسیدم ، ببین از همه بریدم از همه دل کندم باز تا به عشق تو رسیدم تو بگو از غم چشمات تا دلم راهی بشه پیش چشم تو بیاد و تو رو دلداری بده بیاد اونجا پیش چشمات بشینه از غم دنیا بگه بگه دنیا بزرگه ولی انگار کوچیکه دل تو رو از من، من رو از تو یه روزی بریدن تا که از یاد ببریم همدیگه رو دلهامون چه غمی کشیدن اما مگه یاد تو از دلم رها شدنی بود اصلا تو بگو مگه دیوونگی و عشق از هم جدا شدنی بود از غم چشمات که میگن دل تنگم می گیره خبر میاد از اون چشمات که به راهم می شینه ببین ای همه خوبی بی تو از همه بریدم دیگه مال هرکس و هیچ کسی نیستم تو دل سیاه این آدمکها پرندۀ عشق اسیره که اگه به دادش نرسن توی این غربت بی عشق می میره تو بیا تا دلم باز مالک عشقت بشه توی چشمات بمونه آواز و شعرت بشه حالا من از راه رسیدم تا که عاشقم بشی باز از همه دل بریدم تا توی دریای قلبت بمونم و تو قایقم بشی باز!
|+| نوشته شده توسط احسان . پارسـا در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 | موضوع: |
بی وفا
بی وفا از تو بگم دل دنیا می شکنه بگم بی وفا شدی قلب ابرا می شکنه قلب ابرا می شکنه دریا میشه دل تنگم می شکنه رسوا می شه از با وفایی بود بری قلب منو تنها کنی؟! آخر جفا دیدی بری چشم منو دریا کنی؟ از باوفایی دم مزن که بی وفا تر از تو نیست از سنگ خاره دل گرفتی قلب من بیگانه نیست قلب تو سنگ و دلم از شیشه شد شیوۀ دلبر کشی در نزد تو اینگونه شد سنگ شدی بر شیشۀ جانم زدی راهزن بودی و ایمانم زدی بی وفا از تو بگم دل دنیا می شکنه بگم بی وفا شدی قلب ابرا می شکنه عشق تو دریا شد و ساحلی در بر نداشت چشم من ابرا شد و قایقی دریا نداشت بی وفا از غم تو دل آئینه شکست تو چقدر دوری ز من عهد دیرینه گسست بی وفا از تو بگم گفتی:مرا عاشق کنی یا که در در یای دل قلب مرا قایق کنی بی وفا رفت و دلم در گوشه مسلخ گریخت عاقبت دیوانۀ ویرانه شد از هم گسیخت.
|+| نوشته شده توسط احسان . پارسـا در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 | موضوع: |
وداع
هر لحظه با گذشته وداع کن. هر لحظه خود را از گذشته پاک کن. در دنیای شناخته بمیر تا به دنیای ناشناخته راه یابی. با مردن و لحظه به لحظه تولد یافتن خواهی توانست زندگی را زندگی کنی و مرگ را نیز هم.
|+| نوشته شده توسط احسان . پارسـا در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 | موضوع: |
به خودم قول داده بودم ...
به خودم قول داده بودم که دیگه عاشق نشوم گر بشوم عاشق چشم بسته نشوم اما دیر زمانی نگذشته بود که او نا گهان چون کبوتری خسته بال به سویم امد . خواستم برانمش اما چو دیدم بال زخمی اش اشک خشکیده ی گوشه چشمش نتوانستم باز دوباره خلاف قولم عمل کردم او را به نزد خود خواندمش اسرار خود را برایش گفتمش او نیز گوش کرد به من و با نگاهی همراهیم می کرد هر انچه که درگنجینه قلبم به ودیعه گذاشته بودم را نشانش دادم خواستم تا دوباره شمعی به یمن مقدم اودر سقا خانه دلم روشن کنم ولی با نگاهی تعجب امیز دیدم که دیگر جای نیست برای روشنی یک شمع دیگر و نجوا کنان گفتم چه مدت مدیدی است که راخودم از یاد برده ام .هر روز نگاهی صدای نیازی مرا به سوی او می خواند او را با اشک دل مرحم نهادم با دستانم آنرا پوشانیدم برایش لالای عشق شیرین خواندم دلش را دوباره با باد صبا اشنا کردم او را در قفس نگذاشتم که دلتنگ شود یا که از برم دور شود مدتی به همین منوال گذشت از او اشاره ازمن به سر دویدن از او یک نگاه از من باشوق لرزیدن .صبحی مثل عادت همیشگی او را صدا کردم چیزی نشنیدم به دنبال نگاهش گشتم اما باز هم چیزی ندیدم دلم ناگهان چون گلی که باد پاییزی گلبرگ هایش را به تاراج برده خشکید اما یک لحظه فقط یک لحظه چیزی غریب که تا به حال تجربه نکرده بودم حس کردم تمام تنم داغ شد بر پیشانیم عرق سرد نشست فکری جز او در ذهنم نبود گوی اصلا تا به حال چیزی جز او ندیده یا نشنیدم بودم . جدا شدم از این عالم تن غرق شورو حالی شدم که وصف ناپذیر ترین حال دنیاست آه خدایا چه کرد با من این کبوتر سفید زخمی همان دم همان لحظه آن کبوتر که از دیده پنهان شده بود در قلبم آشیانه کرد او به میل خودش را در قلبم زندانی کرد که دگر به جای نرود از آن زمان تا کنون اوست در قلبم در روحم در عمیق ترین احساسا تنم اوست مرحم شکهایم . وقتی غرق در فکرم وساعتها حتی فرصت پلک زدن ندارم دیگرا ن گویند :براستی تو دیوانه شده ای اما ای نادانان چه می دانند که من عاشق شده ام .
|+| نوشته شده توسط احسان . پارسـا در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 | موضوع: |
نام کوچکم !
درخت را به نام برگ بهار را به نام گل ستاره را به نام نور کوه را به نام سنگ دل شکفتة مرا به نام عشق عشق را به نام درد مرا به نام کوچکم صدا بزن!
|+| نوشته شده توسط احسان . پارسـا در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 | موضوع: |
تکرار
قلبم پیوسته تکرار میکند که ترا ...فقط تو را ،میخواهم . همه هوسهایی که شب و روز از راه بدرم میکند،ساختگی و بی پایه اند. همانطور که شب در میان ظلمت خویش ،پیام روشنائی را پنهان ساخته است ،من نیز دراعماق لاشعورم ، فریاد تو ....فقط تو ...منعکس است. طوفان باهمه ی شدت خود به سکون و آرامش منتهی میشود و حتی در بحبوحه ی شدت خود در جستجوی آرامش است. من نیز همه ی عصیانم به عشق تو ختم میشود و یگانه فریاد درونم این است که تورا...تنها تورا.....
|+| نوشته شده توسط احسان . پارسـا در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 | موضوع: |
تنهایی
مي دونستم تنهايي گفتم كه همدمت مي شم نمي دونستم يه روز ديونه غمت مي شم مي دونستم كه دلت مثل كبوتر بي رياست ندونستم آشيونش پيش من نيست تو هواست مي دونستم تو دلت يه غصه كوچيكي هست نمي دونستم كي بود دل قشنگتو شكست نمي خواستم كه برم ولي دلت منو نخواست يه نفر آفتابي شد پا جاي پاي من گذاشت ...
|+| نوشته شده توسط احسان . پارسـا در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 | موضوع: |
صدا کن مرا ....
صدا كن مرا. صداي تو خوب است. صداي تو سبزينه ي ان گياه عجيبي است كه در انتهاي صميميت حزن مي رويد. در اينجا در اين عصر خاموش من از طعم تصنيف در متن ادراك يك كوچه تنها ترم . بيا تا برايت بگويم كه تنهايي من چه اندازه بزرگ است. و در اين تنهايي سايه ي ناروني تا ابديت جاريست.
|+| نوشته شده توسط احسان . پارسـا در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 | موضوع: |
بی عشقی...
پیری آن نیست که بر سر بزند موی سپید !
هر جوانی که ز دل عشق ندارد پیر است...
|+| نوشته شده توسط احسان . پارسـا در پنجشنبه نهم خرداد 1387 | موضوع: |
بگو ...
گر هيچ مرا در دل تو جاست بگو گر هست بگو نيست بگو راست بگو
|+| نوشته شده توسط احسان . پارسـا در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 | موضوع: |
گفتم دوستت دارم گفتی منم.....
گفتم عاشقتم گفتی منم.....
گفتم می خوام با تو باشم گفتی منم...
گفتم تا همیشه ....سکوت کردی....!!
|+| نوشته شده توسط احسان . پارسـا در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 | موضوع: |
زندگی
زندگی بر خلاف آرزوهایم در حال گذشتن است......!
|+| نوشته شده توسط احسان . پارسـا در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 | موضوع: |
دل برنده
هيچ کس نميتونه به دلش ياد بده که نشکنه ولي من حداقل ميتونم ياد بدم که وقتي شکست با لبه هاي تيزش دست اوني که شکسته رو نبره
|+| نوشته شده توسط احسان . پارسـا در دوشنبه یکم بهمن 1386 | موضوع: |
غریبه
گفتم دوستت دارم ، چه صادقانه ! پذيرفتي چه فريبانه ! آغوشم برايت باز شد ، چه ابلهانه ! با تو خوش بودم ، چه کودکانه ! همه چيزم شدي ، چه زود ! به خاطر يک کلمه مرا ترک کردي ، چه ناجوانمردانه ! نيازمندت شدم ، چه حقيرانه ! واژهي غريب خداحافظ به ميان آمد ، چه بي رحمانه ! و من سوختم ، چه عاشقانه ! ولي ... هنوزم دوستت دارم غريبه !
|+| نوشته شده توسط احسان . پارسـا در دوشنبه یکم بهمن 1386 | موضوع: |
توبه از عشق
فکر مي کرديم عاشقي هم بچگيست
اما حيف اين تازه اول يک زندگيست
زندگي چيزيست شبيه يک حباب
عشق آباديه زيبايي در سراب
فاصله با آرزو هاي ما چه کرد
کاش مي شد در عاشقي هم توبه کرد !
|+| نوشته شده توسط احسان . پارسـا در دوشنبه یکم بهمن 1386 | موضوع: |
زندان
اگر کلمه دوستت دارم قيام عليه بندهاي ميان من و توست اگر کلمه دوستت دارم راضي کننده و تسکين دهنده قلب هاست اگر کلمه دوستت دارم پايان همه جدايي هاست اگر کلمه دوستت دارم نشانگر عشق راستين من به توست اگر کلمه دوستت دارم کليد زندان من و توست پس با تمام وجود فرياد ميزنم دوستت دارم
|+| نوشته شده توسط احسان . پارسـا در دوشنبه یکم بهمن 1386 | موضوع: |
آبی تر از آنم که بی رنگ بمیرم از شیشه نبودم که با سنگ بمیرم تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبم شاید خدا خواست که دلتنگ بمیرم
|+| نوشته شده توسط احسان . پارسـا در سه شنبه یازدهم دی 1386 | موضوع: |
جــــرم
عاشقی جرم قشنگی است به انکار مکوش
|+| نوشته شده توسط احسان . پارسـا در سه شنبه یازدهم دی 1386 | موضوع: |
دلتنگی
فقط کسي معني دل تنگي را درک مي کند که طعم وابستگي را چشيده باشد پس هيچوقت به کسي وابسته نشو که سر انجام آن وابستگي دلتنگيست
|+| نوشته شده توسط احسان . پارسـا در شنبه هفدهم آذر 1386 | موضوع: |
دوري عشق هاي كوچك را از بين ميبرد
به عشق هاي بزرگ عظمت ميبخشد
مثله باد كه كبريت را خاموش ميكند اما شعله ي آتش را بزرگتر ميكند ...
|+| نوشته شده توسط احسان . پارسـا در جمعه نهم آذر 1386 | موضوع: |